گیره کاغذ یا رساله ای در باب هستی
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 7:46
راهرو تاریک بود. تنها خطی از نور از اتاقی در انتها پیدا بود. دو مرد راهشان را به آن سو تغییر دادند. همه جا آن قدر ساکت بود که صدای نفس های هر دو در فضای راهرو می پیچید. به در که رسیدند اندکی تامل کردند، انگار درباره چیزی مردد بودند. مرد اول در تاریکی نگاهی به مرد دوم انداخت و به آرامی دو زانو روی ز...
لباس جدید "ما"
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 7:46
آدمها دارند دور ميخورند، توي يك حلقه ميچرخند. ديروز يك طور بودند، فردايش طور ديگري شدند و باز روز ديگر همان شدند كه ديروز بودند. انگار سوار چرخ و فلك بزرگي شدهايم. همه ما حرفهاي ديروزمان را به زبان ديگري امروز تكرار ميكنيم. انگار براي حرفهايمان لباس نو ميخريم و با مد روز پيش ميرويم. لباس سا...
کی ز بند غم ایام نجاتی یابم؟
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 7:46
یکی از گلدان ها را روی یخچال گذاشته ام بسکه ساقه هایش بلند شده اند، و تا چند وقت دیگر شاید به زمین هم برسند. عادت دارم چند روز یک بار برگ های خشک شده اش را جدا کنم. دقت کرده ام، وقتی که ساقه رشد می کند برگ های بالاتر خشک می شوند تا برگ های سر هر ساقه توانایی رشد بیشتر داشته باشند و بدین طریق شدت رشد...
باید می رفت
-
تاریخ: 1404/9/15 ساعت: 7:46
با کف دست راستش محکم روی میز کوبید. خنکای سطح چوبی، از گرمای دستش می کاهید. بدون آن که به چیزی فکر کند، مثل آنکه یک آن جرقه ای در ذهنش چیزی را منفجر کند از جا بلند شد و گفت، باید بروم. کسی آن جا نبود تا بتواند چنین سخنی را بشنود، اما او متوجه آن هم نبود. فقط به حرفی که زده بود می اندیشید: باید می رف...
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 7:22
چشمانم را که می بندم درختان بلند سپیدار حاشیه جوی باغ بالا را به خوبی به یاد می آورم که باریکه های آفتاب در موسیقی نسیم و صدای برگ ها و آب، بر چهره ام می خندیدند. سال چهل و پنج بود که درختان تنومندی را بریدند و پوسته ی سفیدشان را دباغی کرده و برای ساخت الوار روانه مشهد کردند. درختان را بر سقف اتوبوس...
دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ / که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 10:24
هر انسانی به مجموعه ای از ویژگی های محیطی خو می گیرد که به نظر من او را از دیگران متمایز می کند. این ویژگی ها، بخش هایی از هویت تثبیت شده هر فرد هستند که مرا در دسته بندی انسان ها بر اساس علاقه ام به ارتباط با آن ها کمک کرده است. برای مثال، آدم هایی در زندگی دیده ام که وسواس زیادی به محیط پیرامونشان
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود...
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 10:24
انسان ها عجیب ترین موجودات این کره خاکی و احتمالا سایر کرات آسمانی، هستند. این را درست زمانی متوجه شدم که به در وضعیت نابه سامانی شب را در بیمارستان به صبح رساندم. البته عجیب بودن انسان ها را در مکان های دیگری چون قطار، مترو و سالن های سینما نیز تجربه کرده ام: مکان هایی که آدم ها فرصت دارند عجیب تری
زیرزمین، یا رساله ای در مذمت انسان
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 1:49
روزگاری من در یک زیرزمین زندگی می کردم. زیرزمینی با کتاب های متعدد از ادبیات و عرفان تا کلام و فلسفه. زیرزمینی با چشم اندازی به بالای کاج های بلند و برگ های سبز تاک. زیرزمینی که جز سکوت، زوایای پیچیده دیگری نداشت. روزگار خوشایند من، همان زمان ها بود. زمان هایی که اگرچه غمگین بودم، اما گمان می کردم ا...
پنجره، یا رساله ای در باب انسان
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 4:43
در حالی که به گوشه پنجره تکیه داده بود به دیوار خنک دست کشید، کمی به همان حالت ایستاد تا روی چیزهایی که می خواست بگوید تمرکز کند و یک مرتبه سخنانش را در حالی آغاز کرد که چشمانش در آن سوی پنجره دنبال چیز نامعلومی می گشتند: می دانی زیر انگشتان من، زیر رنگ دیوار چه چیزی نهفته است؟ (بی آنکه منتظر پاسخی ...
خوابی خزان منش...
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:24
اگر قرصی نباشد، چطور بی اختیار به آغوش شب بخزم؟ خواب شب مدت هاست از رماننده ترین بخش های زندگیم شده است و گریزی از آن نیست. به سختی به خواب می روم، به سختی خواب می بینم و به سختی بیدار می شوم. همه چیزش به سختی صورت می گیرد، در آن هیچ اختیار مطبوعی نیست. چرا کار دنیا و من به اینجا کشیده شده است؟ نه م...
به بهانه تئاتر سقراط
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
سقراط از اينکه با سازشکاری اصولی را که بدان پايبند بود مخدوش کند ، سرباز زد.اما من باور نمی کنم که او می خواست بميرد يا از ايفای نقش شهيد لذت می برد.او فقط می جنگيد در راه آنچه معتقد بود حق است و به خاطر آنچه عمری به پای آن زحمت کشيده بود.او هرگز قصد نکرده بود بنياد دموکراسی را سست کند و حتی کوشيده ...
صد انداختی تیر و هر صد خطاست...
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
اصلا من میل داشتم به نوشتن روی بیاورم، آن هم نه از روی هوس و اتفاق و تفنن، بل به عنوان حرفه و بالاتر از آن، روش زندگی. داستان ها را در ذهنم پرورش می دهم و چون فرصت چندانی نمی یابم رهایشان می کنم؛ نمونه آخرش هم همین «دنیای وارونه لوسی» است، آغاز شده، اما هرگز فرصت اتمام آن نرسیده و گویا نخواهد رسید. ...
غم در دل تنگ من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
شب ها به قدری بیدار می مانم که چشمانم توانایی درست دیدن را از دست بدهند. این دیوانگی از کجا پیدایش شده را نمی دانم، اما تبدیل به سنتی شده است برای خوابیدن. خوابیدن اگرچه برای بسیاری دریچه ایست برای استراحت روحانی، اما برای من به دریچه ای می ماند که مرا به عمق تاریکی هایی می برد که نشان از پستی و پوچ...
گرت بر کند خشم روزی ز جای...
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
بحث امروز مرا به سراغ متنی برد که دو سال پیش نوشته بودم. دوست دارمش، و دوست دارم باز هم بخوانمش، هر چند هنوز قصه من همان است و سرنوشتم چنان. دوستان ما، آن دیرینه یاران وفادار، آن بلند همتان چون سپیدار در تمام سالهای عمر برای ما داستانهای بسیار گفتند. از معرفت عمیقی سخن گفتند كه گویا نایاب است، از نگ...
تا هوا تازه شود
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
داشتم فکر می کردم هر قدر از آدم ها تنفر دارم، به همان اندازه نسبت به گیاهان و درختان علاقه نشان می دهم. به یاد دیالوگی در فیلمی افتادم که نامش در خاطرم نیست؛ یکی از بزرگترین خلافکاران نیویورک در حالی که برای پرنده ها غذا می داد، به دوستش می گفت، «می دانی چرا بر عکس آدم ها از حیوانات خوشم می آید؟ چون...
... یا مگر روز نباشد شب تنهایی را
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
به صورت اتفاقی نگاهم به تخته سفید آویزان بر دیوار سمت چپ اتاق افتاد که جمله جدیدی - علاوه بر جملات پیشین- به آن افزوده شده بود: «برای ساخت یک کارخانه خودرو سازی 1 سال زمان لازم است، اما برای تربیت یک مدیر برای همین کارخانه 30 سال زمان لازم است - جواهر لعل نهرو». پدرم نهرو را به ویژه به خاطر کتاب «نگ...
به انتظار هیچ
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
بر خلاف آنچه به نظر می رسد من آدم صادقی نیستم، اما پای نگارش که به میان می آید تمام تلاشم را می کنم تا همان چیزی باشم که هستم، و آن چیزی را بنویسم که می بایست بنویسم نه آن چیزی که مصلحت نوشتن است. انتظار کشنده است. انتظار انواع گوناگونی دارد، می تواند بررسی دائمی گوشی تلفن برای دریافت پیام یا تماسی ...
جنگ رنگ ها - سیاه
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 1:23
درست به خاطر نميآورم چه مدتي از آغاز اين سياهي سپري شده است. روزهاي نخست به دقت گذر زمان را زير نظر داشتم، خيال ميكردم ميتوانم با تلاش زياد زمان را به بند بكشم. سالهاي سال از آن زمان ميگذرد كه به آنها پيوستم. تباهي و نااميدي را امروز در چشمان همه شهر ميتوانم ببينم. هرروز ابرهاي سياه بيشتر سايه مياند...