به صورت اتفاقی نگاهم به تخته سفید آویزان بر دیوار سمت چپ اتاق افتاد که جمله جدیدی - علاوه بر جملات پیشین- به آن افزوده شده بود: «برای ساخت یک کارخانه خودرو سازی 1 سال زمان لازم است، اما برای تربیت یک مدیر برای همین کارخانه 30 سال زمان لازم است - جواهر لعل نهرو».
پدرم نهرو را به ویژه به خاطر کتاب «نگاهی به تاریخ جهان» می ستود و گاه به گاه از تجربیات و حکمت های فردی او جملاتی برای ما و دیگران نقل می کرد. این جمله، به تازگی به تخته اضافه شده بود و می توانم حدس بزنم دلیل آن مشاجره تندی بود که چند روز پیش رخ داده بود. مشاجره ای که در آن میانه سخنان ناخوشایندی رد و بدل شد و اگرچه در پایان همه چیز به روال به ظاهر عادی خود بازگشت، اما حرف هایی از دهان ها خارج شد که دیگر نمی شد پسشان گرفت. هرچند، دغدغه این روزهای من این چیزها نیست. دغدغه من همچنان شب های پریشان احوالی بی پایان و نبود هم صحبتی برای صحبت فکر آزار دهنده و ریشه داری است که هر روز در من شدت می گیرد. نه اینکه واقعا هم صحبتی نباشد، اما اگر بازی کلامی را به کنار بگذاریم، کسی که بتواند هم صحبتی برای این افکار شود پیدا نمی شود. دوستان و خانواده ام هر یک به کاری مشغولند و خوش ندارم زندگیشان را با افکار بی سر و تهی که هر روز آزاردهنده تر می شوند و مرا به تحلیل می برند، مشوش و پریشان کنم.
همین چند شب پیش بود که هر چه داشتم را دوباره بلعیدم، اما راستش را بخواهی (ضمیر دوم شخص مفرد صرفا به خاطر شیوه نگارش به کار گرفته شده است) هیچ تاثیری بر من نگذاشت، فقط چند روز چشمانم را خسته و مرا خواب آلوده و گیج کرد. البته باید معترف شد که یکی از عوارض اصلی آن بی پرده صحبت کردن در مشاجره سه نفره مورد نظر بود، که هر چند الان هم که به آن فکر می کنم چندان از آنچه بر زبان آوردم پشیمان نیستم. لازم به توضیح است که نباید گمان کنی که جمله در شماتت من نوشته شده بود، بلکه در واقع می توانم درک کنم که آن جمله در حمایت من آنجا نوشته شده تا من آن را ببینم، منتها دیگر توانایی دیدنم را از دست داده ام. دیدم تار شده است، به طوری که شب ها از ساعتی به بعد دیگر به درستی نمی توانم صفحه نمایش سیستم را ببینم، هر چند اطمینان خاطر ندارم که این یک عارضه جانبی است یا صرفا ناشی از کار زیاد با سیستم و تضعیف طبیعی بینایی است.
مدتی است که دست به هیچ کار مفیدی نزده ام، چرا که این افکار آزاردهنده که هر روز شدت می گیرند چندان مرا به عقب رانده اند که در توانایی برخاستن از خواب شب یا عصر، تاثیر روشنشان را به چشم می بینم. خواب هایم عجیب شده اند و به حقیقت، توصیف مناسبی برای واژه عجیب نمی یابم.
تنهایم، ولی نه آن تنهایی که آن خیال خوش را برانگیزد که دیگری را می طلبی. نه آن تنهایی که پیرامونت از دوستان خالی باشد. تنهایم، چون افکارم، چون هویت پلیدی که با آن خو کرده ام مرا از دیگران - و نه آن ها را از من - دور کرده است.
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه / کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست
برچسب: یا مگر روز نباشد شب تنهایی را,
نویسنده: مانی پارسامنش