غلس

متن مرتبط با «غم در دل من» در سایت غلس نوشته شده است

گیره کاغذ یا رساله ای در باب هستی

  • نیلوبلاگ

    راهرو تاریک بود. تنها خطی از نور از اتاقی در انتها پیدا بود. دو مرد راهشان را به آن سو تغییر دادند. همه جا آن قدر ساکت بود که صدای نفس های هر دو در فضای راهرو می پیچید. به در که رسیدند اندکی تامل کردند، انگار درباره چیزی مردد بودند.  مرد اول در تاریکی نگاهی به مرد دوم انداخت و به آرامی دو زانو روی زمین نشست و سرش را خم کرد تا از زیر در داخل اتاق را ببیند. مدت چندانی طول نکشید تا جستجوی چشمی اش را با صدای بی طنینش ابراز کند: - یه گیره کاغذ وسط اتاقه. - امکان نداره، بذار خودم ببینم. مرد دوم هم ب...

    ادامه مطلب
  • کی ز بند غم ایام نجاتی یابم؟

  • نیلوبلاگ

    یکی از گلدان ها را روی یخچال گذاشته ام بسکه ساقه هایش بلند شده اند، و تا چند وقت دیگر شاید به زمین هم برسند. عادت دارم چند روز یک بار برگ های خشک شده اش را جدا کنم. دقت کرده ام، وقتی که ساقه رشد می کند برگ های بالاتر خشک می شوند تا برگ های سر هر ساقه توانایی رشد بیشتر داشته باشند و بدین طریق شدت رشد گیاه بیشتر می شود. عادت دیگری هم پیدا کرده ام و آن صحبت با گلدانم در حین چیدن برگ های خشکیده اش است. برایش از حیرت انگیز بودن گیاهان و درختان و علاقه ام به آن ها صحبت می کنم، و می توانم تصور کنم که...

    ادامه مطلب
  • در خرقه از این بیش منافق نتوان بود...

  • نیلوبلاگ

    انسان ها عجیب ترین موجودات این کره خاکی و احتمالا سایر کرات آسمانی، هستند. این را درست زمانی متوجه شدم که به در وضعیت نابه سامانی شب را در بیمارستان به صبح رساندم. البته عجیب بودن انسان ها را در مکان های دیگری چون قطار، مترو و سالن های سینما نیز تجربه کرده ام: مکان هایی که آدم ها فرصت دارند عجیب تری...

    ادامه مطلب
  • زیرزمین، یا رساله ای در مذمت انسان

  • نیلوبلاگ

    روزگاری من در یک زیرزمین زندگی می کردم. زیرزمینی با کتاب های متعدد از ادبیات و عرفان تا کلام و فلسفه. زیرزمینی با چشم اندازی به بالای کاج های بلند و برگ های سبز تاک. زیرزمینی که جز سکوت، زوایای پیچیده دیگری نداشت. روزگار خوشایند من، همان زمان ها بود. زمان هایی که اگرچه غمگین بودم، اما گمان می کردم انسان بودم. پس از آن به بالا نقل مکان کردم، درست روی زمین. از همانجا داستان فراموشی انسان بودن را آغاز کردم. فراموشی دقیقا به این معنا که نمی دانم چطور به اینجا رسیدم، هر چند نمی توانم از آن بگریزم. گریز یعنی سلب مسئولیت نمی تواند باری از دوش آدمی بکاهد، هرچند ه...

    ادامه مطلب
  • پنجره، یا رساله ای در باب انسان

  • نیلوبلاگ

    در حالی که به گوشه پنجره تکیه داده بود به دیوار خنک دست کشید، کمی به همان حالت ایستاد تا روی چیزهایی که می خواست بگوید تمرکز کند و یک مرتبه سخنانش را در حالی آغاز کرد که چشمانش در آن سوی پنجره دنبال چیز نامعلومی می گشتند: می دانی زیر انگشتان من، زیر رنگ دیوار چه چیزی نهفته است؟ (بی آنکه منتظر پاسخی بماند ادامه داد:) بیشمار ذرات ریز از مولکول ها و اتم ها و ذرات زیر اتمی که به یکدیگر پیوند خورده اند و همین چند وجب را تشکیل داده اند. وقتی می گویم بیشمار، یعنی ریاضیات هم قدرت تصور آن را ندارد. گذشته از آن، اعداد به چه کار می آیند؟ تمام دیوارهای بیرون پنجره را ب...

    ادامه مطلب
  • خوابی خزان منش...

  • نیلوبلاگ

    اگر قرصی نباشد، چطور بی اختیار به آغوش شب بخزم؟ خواب شب مدت هاست از رماننده ترین بخش های زندگیم شده است و گریزی از آن نیست. به سختی به خواب می روم، به سختی خواب می بینم و به سختی بیدار می شوم. همه چیزش به سختی صورت می گیرد، در آن هیچ اختیار مطبوعی نیست. چرا کار دنیا و من به اینجا کشیده شده است؟ نه می گیرد و نه می بخشد، نه می میراند و نه زنده نگه می دارد. دیگر نمی توانم به خاطر آورم آخرین باری که واقعا از ته دل خندیدم و شاد بودم کی بود، کجا بود یا اصلا دلیلش چه بود. چه اهمیتی دارد؟ من بارها، بیشمارها وبلاگ و نوشته خوانده و هزاران حرف از تاریکی و ناامیدی شنیده ا...

    ادامه مطلب
  • غم در دل تنگ من از آن است که نیست / یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

  • نیلوبلاگ

    شب ها به قدری بیدار می مانم که چشمانم توانایی درست دیدن را از دست بدهند. این دیوانگی از کجا پیدایش شده را نمی دانم، اما تبدیل به سنتی شده است برای خوابیدن. خوابیدن اگرچه برای بسیاری دریچه ایست برای استراحت روحانی، اما برای من به دریچه ای می ماند که مرا به عمق تاریکی هایی می برد که نشان از پستی و پوچی روحم دارند. یادم می آید سال ها پیش، پیامکی میان دوستانم رد و بدل می شد با این مضمون که: اگر در میانه شبی احساس کنید به کسی نیاز دارید تا با او صحبت کنید، چنین کسی را دارید؟ بسط مفهوم این پیامک برای من یادآور شب هایی، مثل امشب، است که پریشانی اجازه انجام هیچ ک...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    غم در دل من گوگوش | غم در دل من به قدر عالمه | غم در دل من بقدر عالمه | غم در دل من به قد عالمه | غم در دل من گوگوش دانلود | غم در دل من | غم دل | غم دل با که بگویم | غم دل با که توان گفت | غم دلتنگی