آدمها دارند دور ميخورند، توي يك حلقه ميچرخند. ديروز يك طور بودند، فردايش طور ديگري شدند و باز روز ديگر همان شدند كه ديروز بودند. انگار سوار چرخ و فلك بزرگي شدهايم. همه ما حرفهاي ديروزمان را به زبان ديگري امروز تكرار ميكنيم. انگار براي حرفهايمان لباس نو ميخريم و با مد روز پيش ميرويم. لباس سال را تن حرفهاي مرموز خشكيدهمان ميكنيم و براي هم تعريف ميكنيم. خودمان هم فريب حرفهاي خودمان را مي خوريم. ديگر خودمان را در لباس جديد نميشناسيم، گمان مي كنيم مثل لباسمان جديد و نو شدهايم. ما همه مد روز را ميپسنديم، به شلوارها و بلوزها و كفشهاي نو علاقهمنديم. اين لباسها از ما آدم ديگري ساختهاند، همهمان براي همهمان تغيير مي كنيم، خودمان هم با لباس نو، خودمان را در آيينه نميشناسيم. برايمان تلخ است كه بشنويم ما حكايت لباس جديد امپراطوريم كه اندرسن ميگفت. ما هيچي به تنمان نيست و براي هم لبخند ميزنيم. براي هم از شهرهاي زيبايي در دور دست سخن ميگوييم كه پر است از شادي، دست يكديگر را فشار ميدهيم و ميگوييم عزيز من زندگي همين است، ببين چقدر زيباست. خودمان هم نميدانيم چه ميگوييم. تناقضهايمان را به دست فراموشي سپردهايم در اين خواب عميق طولاني. ديگر كسي از ما به خودش فشار نميآورد كه به چه چيزي چطور فكر ميكند. اصلا فكر كردن يكي از تعاليم شيطاني و مطرود زمانه است. همه در حالي كه فكر نميكنند ميگويند از فكر كردن خسته شدهاند، ولي از لباس پوشيدن هرگز خسته نميشويم. جملات زيبا و عميق را زير لب زمزمه ميكنيم و به يكديگر توصيههاي حكمتآموزش را هديه ميدهيم و باز فكر نميكنيم. زندگي خواب آلوده ما پر شده از تناقض. تناقضها تن لخت ما را جلوي آينه پوشيده در لباسهاي سالهاي بيهودگي نشان ميدهند. ما خوابيدهايم. تنهاي تنها.
