اگر قرصی نباشد، چطور بی اختیار به آغوش شب بخزم؟ خواب شب مدت هاست از رماننده ترین بخش های زندگیم شده است و گریزی از آن نیست. به سختی به خواب می روم، به سختی خواب می بینم و به سختی بیدار می شوم. همه چیزش به سختی صورت می گیرد، در آن هیچ اختیار مطبوعی نیست.
چرا کار دنیا و من به اینجا کشیده شده است؟ نه می گیرد و نه می بخشد، نه می میراند و نه زنده نگه می دارد. دیگر نمی توانم به خاطر آورم آخرین باری که واقعا از ته دل خندیدم و شاد بودم کی بود، کجا بود یا اصلا دلیلش چه بود. چه اهمیتی دارد؟ من بارها، بیشمارها وبلاگ و نوشته خوانده و هزاران حرف از تاریکی و ناامیدی شنیده ام. پس چه اهمیتی دارد که من هم یکی بشوم میان آن همه دریای آشفتگی و سرگردانی؟
برچسب:
نویسنده: مانی پارسامنش