انسان ها عجیب ترین موجودات این کره خاکی و احتمالا سایر کرات آسمانی، هستند. این را درست زمانی متوجه شدم که به در وضعیت نابه سامانی شب را در بیمارستان به صبح رساندم. البته عجیب بودن انسان ها را در مکان های دیگری چون قطار، مترو و سالن های سینما نیز تجربه کرده ام: مکان هایی که آدم ها فرصت دارند عجیب ترین ویژگی هایشان را به نمایش بگذارند. من در نوشتن با ذات خودم (بر خلاف واقعیت) تعارف ندارم و از این روست که بر این باورم که من در میان خیل آدم ها از ناخوشایندترینشان هستم. دلیلش هم برای من روشن است: من خودم را می شناسم.
دو خانم با شتاب به سمتی نامعلوم در حرکت بودند و یکی به سرعت به دیگری گفت، «من دنیا را هنوز ندیده ام». دنیا احتمالا می بایست نام دوست مشترکشان باشد، اما من هم به خودم گفتم، من هم دنیا را هنوز ندیده ام. اصلا من هیچ چیز را ندیده ام. اصلا من حتی از دیدن خودم هم بیزارم، چه برسد به اینکه بخواهم دنیا را ببینم. بعد یک آن انگار چیز تازه ای به ذهنم خطور کرده باشد، خنده ای کردم: برای دنیا چه اهمیتی دارد که تو را دیده ای، بخواهی ببینی یا اساسا در تمام عمرت او را ندیده باشی. چه چیزی باعث می شود که گمان ببری دنیا دلش لک زده برای دیده شدن توسط یک آدم عجیب.
عجیب واژه واقعا جالبی است. واژه ای است که اگر در مورد ماهیت وجودی چیزی به کار رود قاعدتا باید آدم را به حیرت وادارد. مثلا به سرعت رفتن ماشین ها به هنگام باران از روی گودال های آب، تنه زدن آدم ها برای زودتر سوار شدن به مترو یا حتی دعوا بر سر یک نان در نانوایی، همگی حیرت آورند. دنیا پر است از این چیزهای عجیبی که آدم ها هر روز با آن ها سر و کار دارند، و از دست بر قضا ابدا خودشان را به حیرت وانمی دارد. البته باز باید بر این نکته تاکید کنم که من ارسطو وار در حال نگاهی منتقدانه به جامعه ای نیستم که خودم بخش عجیبی از آن را تشکیل می دهم، بلکه تنها می خواهم به این نکته ساده اشاره کنم که آدم ها عجیب ترین موجودات زنده این سرزمینند.
احساسات و افکاری وجود دارند که به عقیده من قدرتمندترین نویسندگان نیز توان نگارششان را ندارند. این احساسات گاه آنقدر کوتاه و آنقدر عمیقند که نگریستن به آن ها به اندازه خروارها کاغذ، توان سخن آفرینی دارند. یکی از این احساسات تنه درخت باران خورده ای در کنار دریا است در اواسط ماه آبان، که مردی میان سال روی آن نشسته و سیگاری به لب دارد و پشتش به ساحل و چشمانش تا کرانه آب ها را جستجو می کند. من به این مرد علاقه عمیقی دارم، آنقدر عمیق که واژگانی چون «علاقه»، «عشق» و «جذبه» هیچ یک توانایی بیان احساس مرا به این مرد ندارند. او در رویا هرگز رویش را به سوی ساحل برنمی گرداند و به چیزی می اندیشد که محتوایش مشخص نیست. دستانش را گاه روی ریش های کوتاهش می کشد و پکی به سیگار می زند. من یک بار با این مرد همسفر بودم، در سفری که در شبی بارانی در نیمه های شب به لاهیجان می رفتیم. سیگار به دست بود، پنجره باران خورده اندکی پایین و صدای شجریان می آمد: نسیمی کز بن آن کاکل آیو / مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو. بوی رطوبت و دود سیگار و خزه درختان کنار جاده، چنان معجون مسحور کننده ای ساخته بودند که مرا در خلسه ای عمیق فرو بردند. من این مرد را دوست داشتم، هنوز هم دوستش دارم. حتی حالا که دیگر روی آن تنه تنهای باران خورده روی ماسه های نرم ساحلی نمی نشیند و دیگر به من لبخند نمی زند. ما زمانی دوستان خوبی بودیم، دوستانی که احساس می کردم چون ما دیگر دنیا ندیده است (هنوز در فکرم، دنیا را چرا ندیده ام؟). نمی دانم زمانه، این زمانه عجیب، این آدم های عجیب تر، چطور کار دنیا را به اینجا کشاندند.
می دانی تفاوت من با تو چیست؟ صداقت نوشتار. تلاش برای گنجاندن تک تک احساسات در تک تک کلمات ممکن. تلاش برای تبدیل کردن یک بوم آبستره یا امپرسیونیست به یک احساس عمیق، درست همان کاری که با باغ های مونه کرده بودم. ما اگر چه تفاوت های بسیار داریم، اما همه ما بیشتر از آنچه گمان می کنیم، عجیبیم، خیلی عجیب.
برچسب:
نویسنده: مانی پارسامنش