خرید بک لینک

روزگاری من در یک زیرزمین زندگی می کردم. زیرزمینی با کتاب های متعدد از ادبیات و عرفان تا کلام و فلسفه. زیرزمینی با چشم اندازی به بالای کاج های بلند و برگ های سبز تاک. زیرزمینی که جز سکوت، زوایای پیچیده دیگری نداشت. روزگار خوشایند من، همان زمان ها بود. زمان هایی که اگرچه غمگین بودم، اما گمان می کردم انسان بودم. پس از آن به بالا نقل مکان کردم، درست روی زمین. از همانجا داستان فراموشی انسان بودن را آغاز کردم. فراموشی دقیقا به این معنا که نمی دانم چطور به اینجا رسیدم، هر چند نمی توانم از آن بگریزم. گریز یعنی سلب مسئولیت نمی تواند باری از دوش آدمی بکاهد، هرچند هم که بتواند او را در موقعیت اجتماعی مناسبی قرار دهد. من پس از آن انگار همه چیز را می دانستم، برای هر چیزی نظریه محکمی داشتم، برای هر چیزی که می خواستم می توانستم نقدی درخور فراهم کنم. به دین، آزادی و تمام مفاهیم بزرگ وارد می شدم و آن قدر می آموختم که با آن بتوانم رساله ای بنویسم. در قله ای رفیع بودم که معنای همه چیز را می دانستم و از آن منظر به بیشتر آدمیان در نقطه ای بسیار پایین تر، چشم می دوختم و سعی می کردم حکمت های ارزشمندی را به آن ها بیاموزم. روزها و شب ها به دانته، دکارت، راسل، ابن عربی و مولانا می اندیشیدم. روزگار به همین منوال سپری می شد و من گمان می کردم از زمانه خودم بسیار فراتر رفته ام.

فراموشی خط سیر زندگی ام را دست کم برای چند سال پاک کرد. پس از آن، به مفاهیم بسیار کوچک تری چون زندگی خودم و مشکلات آن فکر کردم. روز ها و شب ها دیگر به هیچ فیلسوف، حکیم یا عارفی نیاندیشیدم جز وجود خودم. از زیرزمین بالا رفته بودم و از قله رفیعی که در ذهن متصور بودم به دامنه ها، دشت ها و سپس به دره ها فرو افتادم. پس از آن هم غمگین بودم و هم دیگر به انسان بودن فکر نمی کردم. نگاهم از پشت پنجره ها از فراز کوه ها به کف زمین ها تغییر کرد. خودم را که روزی در میان سکوت و هیبت کوه ها می دیدم، در آغوش خاک می یافتم. روزگاری که گمان می کردم از زمانه فراتر رفته ام، به روزگاری تبدیل شد که به قعر زمان پرتاب شده بودم. برای هیچ چیز نه نظریه ای داشتم و نه نقدی، دیگر نمی توانستم چیزی را تحلیل کنم و در باب آن مباحثه کنم. گاه تنها چیزهایی را بر زبان می آوردم که سال های دوردست خوانده بودم، یا در سال های جدید شنیده بودم. از خودم چیزی نداشتم، و تنها پژواک مغموم پوچی بودم از زندگی پیشینیان. یک زمانی برای کسی این داستان ها را بازگو می کردم، و در مقام دلداری برآمد که بیشتر ما همینطور زندگی می کنیم. از او پرسیدم، پس چرا بیشتر ما عمیقا اندوهگین، یا پشیمان نمی شویم. شاید بیماری فراموشی تمام روزهای زندگی ما را فراگرفته است.

در همان روزگار پیشین بیت شعری به عربی خوانده بودم - و چقدر برخی غزل های عربی مسحور کننده بود- که

علامه ذل الهوی علی العشاقين البکاء / و لا سيما عاشق اذلم يجد مشتکی

گريه عاشقان ، خاصه عاشقانی که جايی برای شکايت نيابند ، نشان آن است که سخت مقهور عشق شده اند.

برخی داستان ها، نه پایانشان مشخص است و نه ابتدایشان، گویی که نویسنده در تلاش بوده است تا خوانندگان را در حیرانی و سردرگمی رها کند. اگر روزگار به منوال سابق بود، به جدال خداناباوران و خداباوران می پرداختم و در نکوهش آنان چیزهایی می نوشتم. اما سال هاست که به نکوهش آنان نپرداخته ام، به نقدهای فلسفی نرسیده ام و جز سیاهه های وجودی ام چیزی ندیده ام. بسی بیشتر برای نوشتن هست، به خلیل جبران اکتفا می کنم که:

قد اقمنا العمر فی واد تسیر - بین ضلعیه خیالات الهموم

وشهدنا الیاس اسرابا تطیر - فوق متنیه کعقبان و بوم

و شربنا السقم من ماء الغدیر - و اکلنا السم من فج الکروم

زندگی را در دره ای گذرانده ایم که سایه های اندوه از دل آن می گذرد

و نومیدی را چون فوجی از لاشخوران و جغدان بر فراز آن یافتیم

از آب برکه اش بیماری نوشیدیم و از تاکستان هاش، شرنگ

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 1:49

صفحه بندی