خرید بک لینک

در حالی که به گوشه پنجره تکیه داده بود به دیوار خنک دست کشید، کمی به همان حالت ایستاد تا روی چیزهایی که می خواست بگوید تمرکز کند و یک مرتبه سخنانش را در حالی آغاز کرد که چشمانش در آن سوی پنجره دنبال چیز نامعلومی می گشتند: می دانی زیر انگشتان من، زیر رنگ دیوار چه چیزی نهفته است؟ (بی آنکه منتظر پاسخی بماند ادامه داد:) بیشمار ذرات ریز از مولکول ها و اتم ها و ذرات زیر اتمی که به یکدیگر پیوند خورده اند و همین چند وجب را تشکیل داده اند. وقتی می گویم بیشمار، یعنی ریاضیات هم قدرت تصور آن را ندارد. گذشته از آن، اعداد به چه کار می آیند؟ تمام دیوارهای بیرون پنجره را ببین، ساختمان های قد و نیم قد و آسمان خراش های دوردست را، فکر می کنی چقدر ذره آن ها را در کنار یکدیگر قرار داده است؟ به درهای فلزی و چوبی و هزاران شیء بیجان دیگر نگاه کن، در مورد تعداد ذرات تشکیل دهنده آن ها چه فکر می کنی؟ (نفس عمیقی کشید و کف دستش را به آرامی روی شیشه پنجره فشار داد.) اعداد به چه کار می آیند وقتی که بخواهی به تمام این شهر، شهرهای اطراف، کشور های دیگر و تمام ساختمان های ساخته شده و تمام اشیای موجود در این دنیا فکر کنی؟ اگر بخواهی به حیوانات و گیاهان فکر کنی چطور؟ فراتر از آن، اعداد چطور می خواهند توصیف کننده ذراتی باشند که دنیاهای پیرامون ما را تشکیل داده اند؟ چقدر خنده دار است که علم همیشه یک پایش می لنگد. می توانی تصور کنی که کوچترین مقیاس شناخته شده توسط بشر (لبخند تلخی می زند و زیر لب تکرار می کند، بشر)، یعنی طول پلانک 1 به توان 35- متر است، یعنی 1 متر را به اندازه 1 با 35 تا صفر جلویش تقسیم بندی کنی و یکی از آن ها بشود طول پلانک. از آن طرف، می دانی 1 متر با 26 تا صفر جلویش می شود مقیاس جهانی که بشر حدس می زند چنین باشد؟ این ها را فراموش کن، به تاریخ فکر کن. به انسان هایی که پیش از تو زیسته اند و مرده اند، تعدادشان را می دانی؟ می دانی پیش از انسان چه موجوداتی روی این سیاره زندگی کرده و منقرض شده اند؟ می دانی پس از ما چه تعداد انسان روی این سیاره خواهند زیست؟ زندگی خواهند کرد، خواهند خندید، خواهند گریست، به مدرسه و دانشگاه خواهند رفت، دانشمند و معلم و کارگزار بورس و گاهی دزد و جانی خواهند شد.

چشمانش در این لحظه ثابت به نقطه ای در ناکجا خیره مانده بود. پس از مکثی طولانی و بدون آنکه لحظه ای رویش را برگرداند با صدایی بم و آرام گفت: خب کجا بودیم؟ بعد انگار که چیزی به یادش آمده باشد بی درنگ گفت، آها! اعداد. اعداد مسخره و بیهوده. رویش را برگرداند و گفت، تو که همیشه در حال تحصیل علم بوده ای، بگو ببینم کجاییم؟ این همه علمی که اندوخته ای (با خودش ادای کیسه ای را در آورد که تویش پر از علم است) چطور به دوش می کشی؟ اصلا خوشبختی؟

دومی سرش را پایین انداخته و منتظر بود تا حرف هایش را ادامه دهد. او دوباره آن سوی پنجره را با چشمانش می کاوید، مشخص نبود دنبال چه چیزی می گردد که نمی یابدش. آرام تر از قبل گفت، ما درگیر این جبریم، ما اینجاییم بدون آنکه بدانیم چطور اینجاییم، بدون آنکه بخواهیم چیزی را درست انتخاب کنیم. به من بگو، بیمارانت که تحت رنج آور ترین درمان های بی حاصل هستند و خوب می دانیم که آن کیسه پر از علم ما دیگر کاری برایشان نمی تواند انجام دهد، خودشان انتخاب کرده بودند که چنین پایانی داشته باشند؟ آن ها که در خواب در روستایی دور افتاده در کوهپایه ای دور افتاده تر، اسیر زلزله شدند و زیر آوار مردند یا هزاران مثال درد آور دیگر که تعریف کردنشان سودی ندارد، خودشان چنین می خواستند؟ می توانم حدس بزنم که آدم زرنگی این میان پیدا می شود و با اعداد (پوزخند محوی می زند وقتی به این کلمه می رسد) برایمان از آمار انسان هایی می گوید که با پشتکاری وصف ناشدنی به موفقیت های بی مانندی رسیده اند. داستان های رشک آوری را تعریف می کند که در کتاب های متعددی وجود دارند و هر روز بر تعدادشان افزوده می گردد، کتاب هایی که می خواهند بگویند بله، معجزه هم می تواند رخ دهد. اما بگذار از خود تو سئوال کنم، آیا کسی داستان شکست ها و سقوط ها را هم نوشته است؟ کجا می توان به این کتاب ها دسترسی پیدا کرد؟ کجا می توان از جان کندن انسان هایی، بله انسان، نه درخت یا دیوار، سراغ گرفت که در مه فراموشی ناپدید شده اند؟

این بار با لرزشی در صدا ادامه داد: دوست من، بیا صادق باشیم. من پذیرفته ام که این سرنوشت من است، من آن را صادقانه پذیرفته ام. من به انتظار هیچ معجزه ای نیستم. نمی خواهم گمان کنی که من خداناباورم، بلکه می خواهم باور کنی که خدا در قوانین خودش، آن هم (دست کم) برای من، ذره کوچکی میان پهناوری زمانی و مکانی که برایت وصف کردم، دخالت نخواهد کرد. همچنان که پیش از این برای هیچ یک از بیماران محکوم به مرگ تو نکرده بود. نه اینکه گمان ببری که من چنین انتظاری دارم، البته که اعتراف می کنم پیش از این داشته ام، اما تاریخ به من آموخت که این انتظار بیهوده است و من داستان شکست ها هستم نه پیروزی ها. من صادقانه پذیرفته ام که راهی که می روم تنها قدم برداشتن در سنگلاخ های کف دره ای تاریک است که هرگز نور خورشید آنجا نتابیده است. نمی خواهم گمان ببری که من هرگز روی کوه ها قدم نگذاشته و خنکای نسیم و آفتاب مطبوع را نچشیده ام، چرا من هم زمانی آنجا بوده ام. اما تو می دانی که دیگر زمانه من در آنجا به پایان رسیده است. اختیار من مرا بدینجا کشانید، من نمی خواهم و نمی توانم خدا را محاکمه کنم که چنین سرنوشتی نصیب من شده است، هر چه باشد من هرگز در روستایی نخوابیده ام که شبانه آوار زلزله اش بر سرم بریزد، یا حتی به بیماری لاعلاجی مبتلا نشده ام که به انتظار مرگ بنشینم. آنان می توانند امید رستگاری داشته باشند اما من نه... مکث کوتاهی کرد، پنجره را باز کرد، آرام لب پنجره نشست و در حالی که رویش را برمی گرداند دست هایش را از لبه های پنجره برداشت: به درود دوست من.

دومی بلافاصله خودش را به سمت پنجره کشاند، اما هیچ اثری از او نبود. نه روی زمین، نه هیچ جای دیگر.

برچسب: نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 4:43

صفحه بندی