اصلا من میل داشتم به نوشتن روی بیاورم، آن هم نه از روی هوس و اتفاق و تفنن، بل به عنوان حرفه و بالاتر از آن، روش زندگی. داستان ها را در ذهنم پرورش می دهم و چون فرصت چندانی نمی یابم رهایشان می کنم؛ نمونه آخرش هم همین «دنیای وارونه لوسی» است، آغاز شده، اما هرگز فرصت اتمام آن نرسیده و گویا نخواهد رسید.
من دایما اهل گلایه هستم، از زمین و زمان، از خودم و دنیای خودم، از هستی و زمانه ای که در آن زندگی می کنم. بالاتر از آن اهل خطا کردن هستم، میل سیری ناپذیری دارم به خطا کردن. به یاد دارم می خواندم، افلاطون (یا شاید ارسطو) عقیده داشت اگر شخصی بداند عملی نیک است خلاف آن عمل نخواهد کرد، و بی اخلاقی مردمان بدان سبب است که از نیک بودن ذات آن عمل آگاهی ندارند. از رساله ها و نظریاتی که در رد این سخن در اخلاق نوشته اند که بگذریم، دست کم برای من چنین بوده که با علم به خطا بودن، باز میل به خطا دارم. حالا من به این نتیجه ساده رسیده ام که تقدیر من همین خطا کردن است، به هر چه که تا کنون انجام داده ام می اندیشم، در می یابم که به خطا رفته ام؛ خلاصه بگویم، سراسر وجود زنده خودم را، یعنی همین «من» را خطای مطلق می بینم. البته این لیوان نیمه پری هم دارد و آن این است که من الگوی بسیاری از آدم ها شده ام؛ دست به هر کار جدیدی که می خواهند بزنند اول با من مشورت می کنند تا مطمئن شوند که مبادا فلان کار را انجام دهند یا ندهند. کم کم به این فکر خواهم افتاد که به این طریق برای خودم کاسبی راه بیندازم. مثلا آگهی بدهم که: «آیا از گذشته خود پشیمان هستید؟ آیا در زندگی زیاد به بیراهه می روید؟ دیگر نگران نباشید، با مشاوره تخصصی خطا پذیرترین انسان موجود در جهان، از همین امروز زندگی خود را سر و سامان دهید».
هرچند، ممکن است آدم نکته سنجی این میان پیدا شود و بگوید، تو که می توانی برای دیگران نسخه بپیچی، چرا برای خودت درمانی پیدا نمی کنی؟ انصاف می دهم که این سئوال، پرسش معقول و تامل برانگیزی است، اما برای پاسخ به آن باید به یک نکته اشاره کنم، و آن اینکه، اساسا موجودی که خود را خطای مطلق می داند، تنها می تواند از این امر اطمینان حاصل پیدا کند که دست به هر کار تازه ای که می زند اشتباه است. برای روشن شدن این موضوع باید این فرضیه را بپذیریم که زمان سیال است و در نتیجه، سیالیت زمان به سیالیت افعال زمانی منجر خواهد شد. بدان معنا که، کسی که دائما خطا می کند، اگر با خود فکر کند چون این کار جدیدی که به آن خواهد پرداخت احتمالا (با توجه به تجربه های پیشین) خطا خواهد بود، به خلاف آن خواهد پرداخت، لزوما به این معنا نخواهد بود که از خطا رهایی یافته است، چرا که سیالیت زمان و افعال وابسته به آن، سبب خواهد شد که مناسبات آدمیان در قبال آن کار فرضی چنان تغییر کند که باز نتیجه یکسان باشد: خطا. البته، من به این نکته ساده معترفم که این همه بافه بی سر و ته یک معنا دارد و آن اعتقاد به جبری بودن است. به هر ترتیب چه می شود کرد، دست کم من تلاشم را کرده ام تا دریافتم را به قدر عقل خودم از دنیای پیرامونم و زندگیم حاصل کنم و به قدر توانم آن ها را مورد ارزیابی قرار دهم تا به چنین نتیجه ای برسم.
همین اعتقاد به ذات خطاکار، سبب شده است تا وقتی به چشمان تو یا دیگری نگاه کنم، تنها چیزی را که جستجو کنم سلول های تشکیل دهنده قرنیه چشم تو یا دیگری باشد. جالب است که دیگران به این نوع نگاه می گویند، نگاه نافذ. چندان بیراه هم نیست، چون نگاهی است که به پشت قرنیه تا عمق عروق شبکیه نفوذ می کنند و می پرسند، این همه سلول آن جا چطور زندگی می کنند؟ تا به حال چه چیز هایی دیده اند؟ چگونه داده های جمع آوری شده خود را به مغز رسانده و تحلیل کرده و از آن طریق اندیشیده و به برخی چیزها ایمان آورده و در طرد برخی دیگر کوشیده اند؟
نتیجه دیگر این خطا کار بودن، این است که معنای لبخند ها را نمی فهمم. مثلا امروز به جلد آبی رنگ مجله بخارا روی میز نگاه می کردم و به خنده توران میرهادی نگاه می کردم. پیرزن دندان هایش از میان لب های خندانش پیدا بود. او به چه چیز می توانست بخندد؟ از چه چیز می توانست شاد باشد؟ قطعا او هم در زندگی اشتباهاتی مرتکب شده بود که اگر چه به اندازه اشتباهات من نبوده است، اما دست کم به یک نام شناخته می شده اند: اشتباه. پس او اشتباهاتش را فراموش کرده و کارهای بزرگی انجام داده و به همین دلیل بود که می خندید. البته خندیدن فی نفسه چیز عجیبی نیست، من هم می خندم، اما من نمی دانم برای چه می خندم و وقتی به آن فکر می کنم خنده ام تمام می شود. اساسا اینطور به من القا شده است که آنان که میل سیری ناپذیری به خطا دارند، مطرودند، چه در عالم بالا و چه در این دنیای وارونه. در نتیجه، من معنای هیچ لبخندی را نمی فهمم، چون به قول ژید، آن احساسات جامی هستند که زمانه برای آنان پر کرده است، نه برای من.
همه خطای من است این که می رود بر من / ز دست خویشتنم تا به خویشتن چه رسد
برچسب: صد انداختی تیر و هر صد خطاست,
نویسنده: مانی پارسامنش