راهرو تاریک بود. تنها خطی از نور از اتاقی در انتها پیدا بود. دو مرد راهشان را به آن سو تغییر دادند. همه جا آن قدر ساکت بود که صدای نفس های هر دو در فضای راهرو می پیچید. به در که رسیدند اندکی تامل کردند، انگار درباره چیزی مردد بودند.
مرد اول در تاریکی نگاهی به مرد دوم انداخت و به آرامی دو زانو روی زمین نشست و سرش را خم کرد تا از زیر در داخل اتاق را ببیند. مدت چندانی طول نکشید تا جستجوی چشمی اش را با صدای بی طنینش ابراز کند:
- امکان نداره، بذار خودم ببینم.
مرد دوم هم به همان شکل کنار مرد اول دو زانو نشست، کف دستانش را روی زمین اهرم و سرش را خم کرد. با چشمانش از شکاف نورانی در، داخل را می کاوید. چند بار پلک زد و بلندتر از قبل گفت:
- این نمی تونه یه گیره کاغذ باشه، هیچیش معلوم نیست، هر چیزی می تونه باشه. فقط گردی تهش از اینجا پیداست، اونوقت تو چطور فکر کردی این یه گیره کاغذه؟
مرد اول که کمی مردد شده بود، سرش را هم سطح سر مرد دوم پایین آورد و دوباره نگاهی به داخل انداخت و این بار دقت بیشتری به خرج داد، چشمانش را تا آنجا که می توانست باز نگه داشت و با اینکه نور کمی اذیتش می کرد سعی کرد پلک نزند.
- کاملا معلومه که یه گیره کاغذه، چه چیز دیگه ای میتونه اون تو باشه؟ حتما خود وهن والر باید می بود تا بهت ثابت می شد این یه گیره ست؟
مرد دوم که سرش را بالا نیاورده بود، در همان وضعیت گفت:
- هر چیزی می تونه باشه، می فهمی؟ هر چیزی. اصلا به نظر من این می تونه یه جا کلیدی باشه، یا حتی یه سنجاق سر، همشون از این زاویه شبیه همن.
مرد اول که کم کم داشت قرارش را از دست می داد و آن وضعیت گردنش را به درد آورده بود، سرش را بالا آورد. مرد دوم هم کمی بعد همین کار را کرد. سکوت کوتاهی برقرار شد و دوباره جز صدای آمیخته نفس های هر دو، چیزی شنیده نمی شد. مرد اول سعی کرد خودش را جمع و جور کند:
- برو اونورتر تا من یه نگاه دیگه ای بهش بندازم، باید سعی کنم از کنار ببینمش، ایندفعه مطمئنم می تونم بهت ثابت کنم اون یه گیره کاغذه.
مرد دوم کنارتر رفت و مرد اول دوباره به زیر در برگشت. سرش را در امتداد عرض در حرکت داد تا بتواند به یافته خود اطمینان بیشتری بدهد. مدتی به همان حالت با خودش کلنجار رفت، تا اینکه درد گردن و پلک ها دوباره او را مجبور به نشستن کرد. با خودش زمزمه کرد:
- من مطمئنم این یه گیره کاغذه، آخه چه چیز دیگه ای میتونه اون وسط باشه. سنجاق سر چرا باید اونجا باشه اصلا؟
رو به مرد دوم کرد (یا به آنجایی که در تاریکی خیال می کرد چشمان مرد دوم آنجا باشد):
- ببین ما هر دو سال ها توی این کاریم، عمرمونو روی این چیزا گذاشتیم، من شک ندارم که این یه گیره کاغذه. فقط مشکل اینجاست که نمی تونم دستمو از زیر در ببرم داخل و واقعا بهت نشون بدم که اون یه گیره ست، اونوقت واقعا باورت می شد که این قطعا یه گیره ست.
مرد دوم با بی خیالی جواب داد:
- آره مشکل همون جاست. برای همینه که میگم هر چیزی می تونه باشه، تازه من خیال می کنم، احتمال اینکه اون یه گیره کاغذ باشه کمتر از اینه که یه سنجاق سر یا جا کلیدی، یا حتی چیزی باشه که من و تو نمیدونیم چیه. پس وقتی تو نمی تونی دستتو ببری اون تو، اون هر چیزیه، می فهمی منظورمو؟
مرد اول که عصبی و ناتوان شده بود، هیچ حرفی نزد. هر دو مدتی طولانی به در تکیه دادند و به سایه خود که باریکه های نور را قطع کرده بود، خیره شدند. بالاخره مرد اول بی رمق بلند شد و با همان صدای بی روحش گفت:
- پاشو، باید بریم.
هر دو مرد، از همان راهی که آمده بودند برگشتند. راهرو ساکت و تاریک بود. تاریکی مطلقی که تنها دشمن آن، شکاف نوری بود که از زیر در اتاقی در انتها به چشم می آمد.
اتاقی که همیشه به همان شیوه مانده بود: با گیره کاغذی در میانه.
