هر انسانی به مجموعه ای از ویژگی های محیطی خو می گیرد که به نظر من او را از دیگران متمایز می کند. این ویژگی ها، بخش هایی از هویت تثبیت شده هر فرد هستند که مرا در دسته بندی انسان ها بر اساس علاقه ام به ارتباط با آن ها کمک کرده است. برای مثال، آدم هایی در زندگی دیده ام که وسواس زیادی به محیط پیرامونشان نشان می دهند، به درختان، برگ ها، آسمان، دیوار ها و سایر آدم ها چنان خیره می شوند که گویی برای نخستین بار است که به آن ها نگاه می کنند. یک بار در سفری با یکی از اینان در صحرایی همراه شده بودم، ناگهان مرا صدا کرد و گفت ببین کوه چون پیکره آدمیزادی عظیم سر به آسمان دارد، و بعد با چنان حیرتی جذب کوه شده بود که تعجب دیگر همراهان را برانگیخت. این دسته از آدم ها (که البته اهل وانمود کردن به چیزی نیستند) بسیار مورد علاقه منند. یکی از این ویژگی های محیطی که من خودم را با آن وصف می کنم، صحراست. از کودکی علاقه ویژه ای داشتم که رو به باد های موسمی اواخر تابستان و اوایل پاییز بایستم و با تمام وجود دست بردن باد در موهایم را حس کنم، چشم به افق کوه ها در هنگامه غروب بدوزم و جز صدای باد چیزی نشنوم. تا به امروز این اوج معرفتی بوده است که من توانسته ام از هستی درک کنم، اوج لذتی بوده است که توانسته ام از دنیا حاصل کنم. این هنگامه ها برای من حکم اصیل ترین و بی پیرایه ترین ذات آدمی را داشته اند.
هرگز گمان نمی کردم که زمانی برسد که من، توصیه کننده همیشگی بی پروا نوشتن، به محافظه کاری نگارشی دچار شوم. نمی دانم چه چیزی است که مدت هاست از درون مرا به تحلیل می برد و توان انجام هر کاری را از من گرفته است. شاید نوشتن دیگر چاره ساز نباشد، شاید به داروی قویتری نیاز است تا بر زخمی مرهم گذاشته شود که درمانی برای آن نمی بینم. من نگارش را با نوشتن پیرامون مثنوی آغاز کرده بودم، پیرامون مولانایی که می گفت، خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال / هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش. از ابن عربی و توصیفات خیال انگیزش در فتوحات و فصوص نوشته بودم. از سعدی و یاد خوش کودکی های گلستانه گفته بودم. از غزالی و اوج نغزگویی های معرفت اندیشانه اش یاد کرده بودم. پس چرا کار به اینجا رسید که مدت هاست سخنی به خوشی و امیدواری نگفته ام. من به خوبی می دانم که نوشتن از اندوه و حزن - آن هم حزنی ملال آور و تکراری - ابدا کار دشواری نیست. دنیا و فضاهای مجازی پر است از اینگونه نگارش های بی پایان. دشواری نگارش آن است که از تلاشی بنویسی که تو را بخواهد به جایی جز اینجا ببرد، از رویایی سخن به میان آوری که تو را پران کند، وگرنه سخن نالان کم نیست. امروز من خود به همه این ها دچارم و شاید بسی از همه این ها نیز بدانجام تر باشم.
من همیشه به این نظریه ترمودینامیکی خودم از زندگی معتقد بوده ام که زندگی یک تابع حالت است، یعنی تابعی است که تنها ابتدا و انتهایش تعیین کننده چگونگی آن است نه مسیری که طی شده است. در زندگی آنچه اهمیت دارد این است که در پایان کجای کار ایستاده ای (هرچند دست کم می توان منطقی دانست که انتهای زندگی از مسیر زندگی نیز تاثیر می گیرد)، چه خوش گفته بود که: غره مشو که مرکب مردان مرد را / در سنگلاخ بادیه پی ها بریده اند/ نومید هم مباش که رندان جرعه نوش / ناگه به یک ترانه به یک منزل رسیده اند. اکنون باید بپذیرم که من از آنچه آغازش کرده بودم به اندازه قرن ها فاصله گرفته ام و انتهایی بدفرجام گریبان مرا گرفته است. نباید گمان برد که نگاشتن این جملات تلاشی است برای شوراندن یا تخلیه احساسی ناخوشایند، بلکه باید به آن به چشم اعترافاتی نگریست که بر زبان کسی جاری شده است که گمان می برد بسیار می داند، ولی هیچ نمی دانست. این اعترافی است بر جهالت انسانی نه تلاشی برای امداد عاطفی، و این نکته بسیار مهمی است که جای را برای اندوه دوستان درست زمانی که از میان جمع رفته باشم، تنگ می کند.
لنگری از گنج مادون بستهای بر پای جان
تا فروتر میروی هر روز با قارون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش چونی جوابم داد بر قانون خویش
گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بیچون خویش
برچسب:
نویسنده: مانی پارسامنش