بحث امروز مرا به سراغ متنی برد که دو سال پیش نوشته بودم. دوست دارمش، و دوست دارم باز هم بخوانمش، هر چند هنوز قصه من همان است و سرنوشتم چنان.
دوستان ما، آن دیرینه یاران وفادار، آن بلند همتان چون سپیدار در تمام سالهای عمر برای ما داستانهای بسیار گفتند. از معرفت عمیقی سخن گفتند كه گویا نایاب است، از نگاه پر ظرافتی به هستی سخن گفتند كه فرسنگها از نگاه ما دور بود. از اخلاق و حكمتهایی گفتند كه ما را و دنیای ما را میخواست بسازد. داستانهایشان نقل هر مجلس نبود، محرم سخنهایشان هر گوش نامحرم نبود. دوستان ما از زمانی كه چشم باز كردیم به این شیوه ما را به پیش میراندند. ما با داستانها سرخوش بودیم، غمگین بودیم، امیدوار بودیم و زنده بودیم. زمان، بر ما میگذشت، بر مایی كه دوستانمان گرد جهان كوچك ما را تشكیل میدادند. فارغ بودیم از جهل ناخوشایند زمان و مكان، از جبر تاریخی سرنوشت. نمیدانستیم عمر ما در برابر عمر زمینی كه بر آن میزیستیم ذره معلقی بود در كهكشانی بیانتها. دوستان ما، لبخند میزدند، در برابر سخنان ناشایست سكوت میكردند و از مركب وقار خود پیاده نمیشدند. آنها كه جهان برای آنان خلق شده بود و خدای ما بودند، با داستانهایشان مرزهای جبر ما را ترسیم میكردند. ما را به خوبی خود و بدی دشمنان آگاه كردند. به ما این معرفت دشوار كریه را نشان دادند كه داستانها، داستان زندگی دوستان ماست نه دوستان دیگران. به ما نشان دادند كه پرواز در آسمان معرفت آنان، حكمت است و جز آن كركس شومی است شایسته عدم. اندك اندك بیمار و به دردی دچار شدیم كه هستی ما را به یغما میبرد. آخر ما شایسته دوستی نبودیم. آخر دوستی ما دوستی دوستان ما نبود. دوستان ما لبخند میزدند و برایمان از حكمت های عمیقی داستان میگفتند كه موجب رهایی ما خواهد شد. با لبخند و داروی بی اثر حكمت به مداوای ما پرداختند. لبخند میزدند و آنهایی كه از مرزهای سرزمین داستانها آن طرفتر میرفتند را سر میبریدند. آخر دوستان ما، همه داستان ها را میدانستند. آن ها اوج معرفت عمیقی بودند كه هر انسانی را شایسته رسیدن به آنجا نبود.
دوستان ما زندگیشان بر وقف مراد بود. آخر آنها همه مثل هم بودند. وقتی میبایست، میخندیدند؛ وقتی میبایست، میگریستند؛ وقتی میبایست سكوت میكردند؛ وقتی میبایست، سخن میگفتند. وقتی میبایست؛ میاندیشیدند و وقتی میبایست، سرمیبریدند. ما بیمار بودیم. با آنها نمیخندیدیم، با آنها نمیگریستیم، با آنها نمیاندیشیدیم، با آنها هیچكار نمیكردیم. آخر ما با آنها چهكار داشتیم؟ ما كه به اوج معرفت و لطافت حكمت و ظرافت تصوف دست نیافته بودیم. ما تنها نقطه نگاهمان به مرزهای نامهربان و سنگی داستان ها بود. داستانهایی كه به جبر ویرانگر تاریخ ما را در بر گرفته بودند. حالا ما نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. آن اختیار دلنشینی كه داستان های دوستان ما بدان اشاره كرده بودند فقط در دل داستانهایی جا خوش كرده بود كه هرگز واقعیتشان را به چشم ندیده بودیم. در داستانهایشان سخن از معرفتی بود كه دوستان ما آن را مصلحت خوانده بودند. مصلحتی كه اگر تیغ سركشش را بركشد، سر همه اختیارها را به یك ضربت خواهد برید.
ما عمری در راه چیزی جنگیدیم كه گمان كرده بودیم حقیقت دارد. ما در راه داستانهای دوستانی جنگیدیم كه خود به آنها باور نداشتند. ما، خیال میكردیم برای حقیقت است كه میجنگیم. ما خیال میكردیم كه برای پرواز است كه به پیش میرویم. نمیدانستیم دوستان ما، پیش از بلوغ بالهای ما، قفس ممنوعهای ساختهاند برای پرواز ما. لبخند می زدند و پروازمان آموختند، اما تا كجا؟ تا مرزهای اندوهی كه فراتر از آن نابودی است؟
ما راهی هستیم كه به معرفت عمیق ناامیدی و مرگ خواهد رسید، نه مرگی كه از آن ققنوسی برخیزد، نه آن مرگی كه در داستان دوستان ما نوشته شده است. نمیشود گریخت، دیگر فرارهای چندساله ما بیفایده است. كاش دوستان ما، دشمنان ما بودند و هرگز به فكر گذر از مرزهای اندوه نمیافتادیم. این نقطهای است كه ما باید جبر خود را مختارانه بپذیریم و بر این فكاهی آزادی انسان غمگنانه بخندیم. ما بیماریم و بیماری ما رخنه كردن میوههای ناامیدی درختان دوستان، در تك تك سلولهای تن ماست. اینكه امروز آگاه شدهایم كه تكلیف ما چیست، روح زخمی ما را چون تازیانههای دوستان نوازش میكند. هرچه كه باشد تكلیفها بسی ارزشمندتر هستند از هرچه مفاهیم متعفنی است كه بوی آزادی میدهند. هرچه باشد ما روزی زیر بال و پر این دوستان پر و بالمان شكست. هرچه باشد آنها عمریست كه بر گردن شكسته ما حق دارند، حقی كه طناب دار است برای هرچه اختیار است.
چرا در جادهها نشانهها پلاكهای سیزده می شوند؟ چرا خدا نمی خواهد فریاد برآورد كه ما، این كوچكترین بعد هستی در عالمی چنین وسیع، این ناچیزترین برق زمان در تاریخ بلند هستی، چیزی نیستیم جز برگ خشكی در آغوش باد؟ برگی كه امروز یا فردا زیر پای دوستانمان خرد خواهیم شد.
ما در بیست و هفت سالگی به اوج بیماری مرموزی رسیدیم كه نشانههایش بیست و شش سال بر دوش ما سنگینی می كرد. ما امروز از مرزهای اندوه به خشم خواهیم گذشت، هرچند جزایش مرگ باشد، لبخند دوستان و زهرخند ما.
برچسب:
نویسنده: مانی پارسامنش