خرید بک لینک

درست به خاطر نميآورم چه مدتي از آغاز اين سياهي سپري شده است. روزهاي نخست به دقت گذر زمان را زير نظر داشتم، خيال ميكردم ميتوانم با تلاش زياد زمان را به بند بكشم. سالهاي سال از آن زمان ميگذرد كه به آنها پيوستم. تباهي و نااميدي را امروز در چشمان همه شهر ميتوانم ببينم. هرروز ابرهاي سياه بيشتر سايه مياندازند و هرروز كمتر كسي از رنجي كه ميكشد سخن تازهاي ميگويد. زخمها همگي كهنه و چركين شدهاند. زخمهايي كه به مرگ منتهي نميشوند. در جنبش سياه، هنگامي كه تن نيمهجان دوست ديرينهام را به دشواري بر زمين مي كشيدم، در حالي كه گريه نميگذاشت جلويم را ببينم به زور خودو و او را به كوچهاي تنگ رساندم. دستانم رنگين از خون او، و چشمانم رنگين از خون خودم. در حالي كه جان ميداد، با چشمانش به آسمان خيره شده بود. هيچكاري از دستم برنميآمد و تنها ميگريستم. با دستش اشاره كرد گوشم را نزديك دهانش ببرم، با نفسهاي خسته و صدايي ضعيف گفت، از رنجي آزاد ميشوم كه شما بايد براي مدتي ديگر به دوشش بكشيد. دستانش را فشردم و بيشتر گريستم. پس از سالها هر روز آسمان تيرهتر و رنج ما افزونتر شده است. ما براي چه ميجنگيديم؟ براي رهايي از چه اندوهي، دوستانم يك يك جان سپردند؟ گاهي از فرط اين غم، رگهايم پر از عصاره خشم ميشوند، نفسهايم با ضرب قلبم شدت ميگيرند در حالي كه انگار هيچ كاري از من ساخته نيست، و بيشتر خشمگين ميشوم از اينكه هيچ كاري از من ساخته نيست. ما براي آزادي ميجنگيديم، كدام آزادي، آزادي از چه، از اندوه قرنها؟ ميدانم، ميدانم كه از اين رنجي كه چون لايههاي خاك بر روي ميز خاك خورده خانههاي جنگ زده بر روي دلهايمان نشسته است، آزاد و رها نخواهيم شد. هر روز كه ميگذرد زمان انگشت بر زخمهايمان ميگذارد و تا آنجا كه توان دارد بر آن فشار ميآورد. اين فريادها را هر روز ميشنوم، در درون خودم و در چشمان دوستان و يارانم.

ديگر نميدانم براي چه ميجنگم. اگر ميدانستم كه اين رنج بي پايان اندك سازشي با روشني خواهد كرد، باز برميخواستم و با همين تن تحليل رفتهام ميجنگيدم. از درخت اميد ما، جز شاخههايي لاغر و شكننده چيزي باقي نمانده است. توفان غرنده روزگار به دست زمان هر روز شاخههاي تازهاي ميشكند. من هنوز نميدانم چرا اميد هرگز به طور كامل نميميرد. هميشه و در بدترين شرايط، در حالي كه سياهترين مردم دستشان به جايي نميرسد و در حال سقوطند، باز در وراي انكار قلبشان به چيزي اميد دارند، به چيزي دل خوش ميكنند. شايد اين همان رازي است كه هنوز ما را در اين زيرزمينهاي نمور زنده نگه داشته است. شايد اين همان تكانهي كوچكي است كه هنوز مرا سر پا نگه داشته است. بي آنكه خودم بدانم و تقاضايش را داشته باشم، گويي كه روح ديگري در بدنم مرا به مقاومت واميدارد. اگر آن روز به جاي او، من به آسمان ميرفتم، شايد كمتر به اين دردها خو كرده بودم، امروز يقين دارم كه او راست ميگفت، او آزاد شده بود.

چند شب قبل، خواب عجيبي ديده بودم. در كنار دوست قديمي ام بر روي تپه اي با شيب ملايم نشسته بوديم. روبرويمان در دور دست درختان سر سبز عجيبي سر بر آورده بودند و در كنار اين جنگل كوهستاني پوشيده از درختان سر سبز كوتاه قدي قرار داشت كه ابهتش چشمانمان را به حيرت وا داشته بود. ميان جايي كه ما نشسته بوديم و آن مناظر پر هيبت و سبز، دريايي با امواج آرام قرار داشت. ما هوس كرده بوديم به آن كوهستان و آن جنگل عجيب سفر كنيم و به اين خاطر به دريا زديم. به نيمه آب كه رسيديم، نيرويي قدرتمند مرا به زير آب كشيد و مرا به عمق دريا برد. به چشم ديدم كه روحم از بدنم خارج شد و در كنارم غرق شدن مرا نظاره ميكرد تا پايين و پايين تر رفتم. به بالا كه نگاه ميكردم باريكه هاي نور را ميديدم كه آب را شكافته بودند و به عمق ميرسيدند. تا آن لحظه جز آن كوهستان و جنگل متوجه نور نشده بودم. اين صحنه بسي زيباتر از آنچه بود كه با دوستم بر روي آن تپه ديده بوديم.

برچسب: بازی جنگ رنگ ها, نویسنده: مانی پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 1:23

صفحه بندی