یکی از گلدان ها را روی یخچال گذاشته ام بسکه ساقه هایش بلند شده اند، و تا چند وقت دیگر شاید به زمین هم برسند. عادت دارم چند روز یک بار برگ های خشک شده اش را جدا کنم. دقت کرده ام، وقتی که ساقه رشد می کند برگ های بالاتر خشک می شوند تا برگ های سر هر ساقه توانایی رشد بیشتر داشته باشند و بدین طریق شدت رشد گیاه بیشتر می شود. عادت دیگری هم پیدا کرده ام و آن صحبت با گلدانم در حین چیدن برگ های خشکیده اش است. برایش از حیرت انگیز بودن گیاهان و درختان و علاقه ام به آن ها صحبت می کنم، و می توانم تصور کنم که او با چه دقت فراوانی به حرف های من گوش می دهد. هر چند روز یک بار که پای این صحبت را باز می کنم، به او می گویم که درختان چقدر فوق العاده و پیچیده اند. من اطلاعات چندانی از پیچیدگی سلول های گیاهی ندارم، چرا که کار من بیشتر با سلول های سرطانی و باکتری ها بوده است، اما چند روز پیش که یکی از دانشجویان که روی سلول های گیاهی کار می کرد و برای مشورت سئوالاتی از من می کرد، برایم توضیحات اندکی از پیچیدگی این سلول ها و کار آزمایشگاهی با آن ها داد. برای گیاهم توضیح دادم که از پیچیدگی یک سلول گیاهی هم که بگذریم، تو فکرش را بکن یک درخت چند شاخه دارد، روی هر شاخه چند برگ دارد و روی هر برگ چند سلول دارد. بعد فکرش را بکن این میلیون ها سلول چطور یک سامانه منظم و هماهنگ را به نام درخت تشکیل داده اند. بعد برایش توضیح می دهم که از نظر من این پیچیدگی دو وجه دارد، یک وجه آن را ما در آزمایشگاه ها مطالعه می کنیم و آن را وجه علمی می نامم، وجه دوم اما چیز دیگری است که روح گیاهان را تشکیل می دهد، چیزی است ماورای تمام این پیچیدگی های سلولی و سامانه ای (شاید برای کسی جالب باشد مطالعه بیشتر راجع به زیست شناسی سامانه ها). چیزی است که هرگز دست بشر به آن نخواهد رسید، هرگز در هیچ آزمایشگاهی قابل بررسی نخواهد بود و هرگز علم آن را در بر نخواهد گرفت. این وجه دوم است که مرا عاشق گیاهان می کند، و به طور عجیبی باعث می شود «خیال» کنم گیاهم دارد به حرف های من گوش می دهد.
فکرش را بکن، آن همه سلول روی یخچال، با ساقه های پریشان مثل موهای تو وقت خندیدن، چطور کنار هم، درست در همین لحظه، دارند «زندگی» می کنند.
