با کف دست راستش محکم روی میز کوبید. خنکای سطح چوبی، از گرمای دستش می کاهید. بدون آن که به چیزی فکر کند، مثل آنکه یک آن جرقه ای در ذهنش چیزی را منفجر کند از جا بلند شد و گفت، باید بروم. کسی آن جا نبود تا بتواند چنین سخنی را بشنود، اما او متوجه آن هم نبود. فقط به حرفی که زده بود می اندیشید: باید می رفت. بی درنگ از جایش برخاست و پنجره شمالی مشرف به کوه ها را باز کرد. باد خنکی از گرمای صورتش می کاست. دستش را به لبه پنجره گرفت و خودش را بالا کشید و بر لبه فلزی پنجره ایستاد. حالا نسیم را بیشتر می توانست احساس کند، اولین باد های پاییزی در حال وزیدن بودند. به کوه ها و بعد به پایین نگاهی انداخت و باز گفت، باید بروم. مدتی را به همان منوال اما در سکوت مطلق گذراند و بعد پرید. پرش ناموفق بود، یقه لباسش به برجستگی فلزی ناموزون لبه پنجره گیر کرد. چه کسی مسئول ناشیانه آن برجستگی بود؟ نصاب پنجره بدون شک می بایست به خاطر این سهل انگاری جریمه ای می پرداخت. چند بار معلق دست و پا زد اما یقه اش جدا نشد. لباس را از جنس مرغوب و با دوامی بافته بودند. بدون شک شرکت تولید کننده لباس هم کم از نصاب پنجره بی تقصیر نبود. اما نمی شد آن ها را بخاطر تولید جنس مرغوب جریمه کرد. ایراد کار آن ها آن بود که برای همه، یک نوع لباس تولید می کردند و درست همین جا بود که موجب دردسر شده بود. وزنش به گردنش فشار می آورد، تقلا کرد تا لباس را از تن در آورد اما لباس گیر کرده بود و در نمی آمد. دستانش را به لبه پنجره گرفت تا وزنش کمتر آزاردهنده باشد و بتواند لباس را آزاد کند. نفس نفس می زد و با نزدیک شدن شب هوا سردتر می شد. در بد دردسری افتاده بود: لباس لعنتی، چرا دست از سرم برنمی داری؟ بدون شک سخن گفتن با یک لباس، هر چند خوش بافت، بیهوده بود. لباس و لبه پنچره عاشقانه در یکدیگر پیچیده بودند و به نظر می رسید با هر تقلای سخت او، بیشتر در یکدیگر فرو می رفتند. این بار سعی کرد خودش را بالا بکشد و دوباره به لبه پنجره برسد. زانوی راستش را به زور به لب پنجره رسانید و برای بالا کشیدن بقیه بدنش از آن استفاده کرد. بعد از تلاش های مکرر بالاخره خودش را به لبه پنجره رساند و موفق شد لباس را از گیر آن برجستگی ناموزون برهاند. نفس راحتی کشید و هوای خنک را بهتر استشمام کرد. حالا شب رسیده و تیرهای چراغ پایین می درخشیدند. این بار با خودش فکر کرد، باید دورخیز کنم و بپرم، دیگر بس است. بدون لحظه ای فکر بیشتر، دورخیز کرد و پرید. چشمانش را بست و چند ثانیه در هوا معلق بود تا ناگهان صدای برخوردش را با شاخه های یکی از درختان شنید. چشمانش را باز کرد و خودش را در میان شاخ و برگ درخت راش پایین ساختمان پیدا کرد. این بار چه کسی را می توانست مقصر بداند؟ باغبانانی که به اشتباه درختی را آنجا کاشته بودند؟ صدای برخوردش نگهبان را متوجه کرده بود و در نور کمی که پیدا بود، فریاد زد، چه کسی آنجاست. سعی کرد بی حرکت بماند تا نگهبان بی خیال پیگیری بیشتر شود. اما بیکاری به نگهبان این اجازه را می داد تا با خیالی آسوده چراغ قوه اش را از اتاقک بردارد و درخت را بررسی کند: ها دیدمت! آنجا چه کار میکنی؟ چقدر شاخ و برگ شکسته ای؟ ابله، درخت راش که میوه ندارد، پس آن بالا چه کار می کنی؟ صبر کن الان به خدمتت می رسم. بلافاصله، رفت تا نردبانی پیدا کند. از فرصت به دست آمده استفاده کرد و از درخت پایین آمد. تمام بدنش درد می کرد و به زور خودش را می کشاند تا از آن جا فاصله بگیرد. نگهبان برگشت، اما بالای درخت را خالی دید: ای نابکار، در رفت! او دورتر اما به درخت و نگهبان هم بد و بیراه می گفت. هیچ کس اما آن جا نبود تا چیزی بشنود. امانش را درد بریده بود. روی زمین نشست، زمین هنوز گرم بود. خودش را پهن کرد روی زمین. چشمانش را چرخاند تا باز کوه ها را ببیند، اما ساختمان های بلند این بار مانع می شدند. اندک زمانی بیشتر طول نکشید تا پلک هایش سنگین شدند و به خواب رفت. نفهمید چند ساعت در همان حالت به خواب رفته است. فقط به خاطر می آورد که باید می رفت، اما نمی دانست کجا. درست وسط حیاط ساختمان، کف زمینی خالی از آدم، با لباس های نیمه پاره و ظاهری ژولیده، به خواب رفته بود.
