غلس

متن مرتبط با «باید» در سایت غلس نوشته شده است

باید می رفت

  • نیلوبلاگ

    با کف دست راستش محکم روی میز کوبید. خنکای سطح چوبی، از گرمای دستش می کاهید. بدون آن که به چیزی فکر کند، مثل آنکه یک آن جرقه ای در ذهنش چیزی را منفجر کند از جا بلند شد و گفت، باید بروم. کسی آن جا نبود تا بتواند چنین سخنی را بشنود، اما او متوجه آن هم نبود. فقط به حرفی که زده بود می اندیشید: باید می رفت. بی درنگ از جایش برخاست و پنجره شمالی مشرف به کوه ها را باز کرد. باد خنکی از گرمای صورتش می کاست. دستش را به لبه پنجره گرفت و خودش را بالا کشید و بر لبه فلزی پنجره ایستاد. حالا نسیم را بیشتر می تو...

    ادامه مطلب